هیجان کاذب؟!

برگزارکنندهی این کارگاه خانم رجایی، کارشناس ارشد از دانشکدهی ریاضی بودند و زمان ارائهی آن روزهای یکشنبه و دوشنبه بود. روند ارائهی مطالب این کارگاه بر مبنای داستانی که در چکیده پرداخته شده بود، پیش میرفت به این صورت که در ابتدا از شرکتکنندگان خواسته شد تا دقایقی را صرف مطالعهی چکیده کنند. پس از آن به نوبت، اتفاقاتی که در روزهای هفته برای آقای «!»، شخصیت اصلی داستان، رخ داده بود مطرح و نکات آموزشی نهفته در هر یک بیان میشد. البته چکیده به چهار روز از زندگی آقای! اختصاص داشت، در حالی که کارگاه به مسألهای که در روز دوشنبه ایجاد شده بود نپرداخت.
محتوایی که به بهانهی ماجرای روز شنبه مطرح شد، نادرست بودن استنباط روابط علی از مشاهدهی همبستگیهای آماری بود. برای درک عادی بودن مشاهدهی روز شنبه نیاز به محاسبهی احتمال پیشامدی معین دربارهی فرزندان یک خانواده، برای خانوادهای با تعداد مشخصی (یک، دو، سه یا چهار) فرزند وجود داشت و در انتها بر اساس اعداد به دست آمده و شهود دانشآموزان از میزان فراوانی هریک از این نوع خانوادهها در جامعه، مشاهده میشد که رابطهی علی استنتاج شده از سوی آقای «!» نادرست است. این بخش با ارائهی سه نمونهی دیگر از نتیجهگیریهای نامعقول که محصول تلقی وجود رابطهی علت و معلولی میان پدیدههای همبسته بودند و درخواست از دانشآموزان برای کشف اشتباههای رخ داده پایان مییافت.
برای تبیین تجربهی روز یکشنبه، ابتدا از حاضرین خواسته شد که خانههای یک جدول پانزده در پانزده را با پرتاب ذهنی سکه رنگآمیزی کنند و پس از انجام این کار، خانههای جدول دیگری را این بار با پرتاب سکهی واقعی رنگ کنند. چیزی که مشاهده میشد این بود که عموماً در رنگآمیزی ذهنی، قطعات همرنگ کوچکتری ظاهر میشدند. در واقع، تصور ذهنی ما از دنبالهی ناشی از پرتاب سکه با سرعت بیشتری نسبت به دنبالهی تصادفی واقعی میان شیر و خط نوسان میکند.
اجرای این بخش کارگاه در دو روز متفاوت بود و آنچه شرح دادیم، فرآیند طی شده در روز دوشنبه بود.
نیمهی دوم کارگاه، صرف ماجرای روز سهشنبه شد؛ پارادوکس دیرآشنای «کلاغهای سیاه» که یکی از روشهای پرداختن به آن استفاده از فرمول بیز است برای نشان دادن اینکه چرا این مسأله را نباید یک پارادوکس دانست. مطرح کردن این مسأله در این کارگاه بهانهای بود برای ارائهی مفهوم احتمال شرطی.